
***********
| شهيد حاج غلامحسين عبدالهي |
با تشکر فراوان از ستاد یادواره سرداران و 153 شهید شهرستان مهر |
| بسيجي شهيد محمد علي زاده |
با تشکر فراوان از ستاد یادواره سرداران و 153 شهید شهرستان مهر
|
| سرباز مفقود الاثر محمد طاهر عليزاده |
با تشکر فراوان از ستاد یادواره سرداران و 153 شهید شهرستان مهر
|
| پاسدار شهيد عبدالله فدايي دولت |
با تشکر فراوان از ستاد یادواره سرداران و 153 شهید شهرستان مهر |
| محمد غفوري،معلم،پس از 35 سال به مهر آمد. + عکس |
|
|
|
| نوشته شده توسط سيد مرتضي همداني | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| شنبه, 07 اسفند 1389 ساعت 08:07 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
همدانی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
محمد غفوري،معلم،پس از 35 سال به مهر آمد.
دانش آموزان قديم مهري، در عين بهت و ناباوريشان ميزبان معلمي بودند كه پس از 35 سال وي را مي ديدند، ميزبان محمد (آهنعلي) غفوري معلم پايه سوم ابتدايي سال 1354. معلمي كه پس از 35 سال به دنبال خاطراتش از كهن ديار فارس(لارستان) به مُهر آمده بود، آمده بود تا دوباره مردم بي آلايش و خانه هاي كاه گلي مهر را ببيند، اما در مُهر،آن روستاي 35 سال پيش و مركز شهرستان مهر كنوني ، هيچ چيز آشنايي نبود ، جز رسم و رسومات (تعزيه و...) و شاگردان كوچك و بازيگوشش كه حال به كلي چهره هايشان دگرگون شده و كودكيشان را به بزرگسالي سپرده اند. از محمد (آهنعلي) غفوري مي پرسم ، در آغازين روزهاي حضورت در مهر ، مُهر را چگونه يافتي؟ مي گويد: " به عنوان معلم سپاه دانش (سرباز معلم كنوني) به اتفاق دوست و همكارم عبدالرضا نجاتي كه اهل فسا است به مهر آمديم، در ابتداي ورودمان متوجه تفاوت بين اين روستا با ديگر جاهايي كه تا آن زمان رفته بوديم شديم ، روستايي با جمعيت به نسبت زياد سادات و روحانيون زيادي كه تعدادشان براي يك روستا بسيار زياد بود،روستايي با مردمي ساده زيست و مذهبي ؛ مذهبي به خاطر مراسمهاي مذهبي متعدد در ايام مختلف سال مثل تعزيه كه من براي اولين بار بود كه مي ديدم، و مردمي انقلابي؛ بله انقلابي ، چون مردم مُهر در دوران حكومت پهلوي به دليل وجود روحانيتي كه به طور مداوم با علماي قم و نجف در ارتباط بودند، به اوضاع عمومي آگاه بوده و ذهن روشني داشتند . آمدنم مصادف با آزادي دو روحاني جوان به نام هاي حجة الاسلام و المسلمين سيد عبدالواحد موسوي ( موسوي لاري ) و حجة الاسلام و المسلمين سيد رضي حسيني المدني از زندان هاي مخوف ساواك در تهران بود، جنب و جوش و استقبال مردم مُهر و برخي روستاهاي اطراف از دو روحاني جوان كه دشمن نظام حاكم محسوب مي شدند خود نشان از روشن بيني ديني-سياسي و روحيه ي انقلابي مردم اين روستاي مذهبي بود ، البته گاهاً حركاتي مشاهده مي شد كه خود گواه روحيه ي انقلابي مردم بود ، مثلا عدم شركت اكثر مردم و خصوصاً روحانيون در جشن 4 و 9 دي ماه (تولد شاه و پسرش) و...."
از محمد غفوري درباره بازگشايي مدرسه ابتدايي مهر و چند و چون آن مي پرسم ، مي گويد: "پس از ورودمان به سراغ حجة الاسلام و المسلمين سيد رضا حسيني المدني كه رئيس انجمن مهر (تشكلي شبيه شوراي شهر كنوني) بود رفته و پس از راهنمايي هاي ايشان پروندها را تحويل گرفتيم،صبح فرداي آن روز ثبت نام از دانش آموزان براي سال تحصيلي جديد آغاز و كلاسها شروع شد ، ما بيش از 90 نفر دانش آموز در 5 كلاس مقطع ابتدايي داشتيم، در روزهاي نخست متوجه شديم كه دو نفره از عهده اداره ي كلاسها بر نمي آييم لذا از نمايندگي آموزش و پرورش درخواست دبير بيشتري كرديم، پس از بازديد مسئولان سه معلم ديگر به نام هاي ابراهيم قائدي (اهل اوز لارستان) ، آقاي جمشيدي (اهل خنج) و ابوالحسن بسيج (اهل خنج) به ما پيوستند. كار كلاس ها خوب پيش مي رفت ، البته شاگردان بازيگوش زيادي داشتيم."
از ايشان مي پرسم، رفتار اهالي مُهر با شما چگونه بود؟ مي گويد: " ما با اهالي و متقابلاً اهالي مهر با ما رابطه خوب و بسيار صميمي داشتند ، خيلي زود با مردم اخت شديم ، با دوستان مهري به گردش و تفريح (تنگ مهر و...) مي رفتيم، مردم احترام خاصي براي معلمين قائل بودند ، هر مراسمي بود ، اول از ما دعوت مي كردند، تك تك مهري ها ما را مرتب به خانه هايشان دعوت مي كردند. حقيقتاً ما در مهر با وجود اينكه سختي نبودن امكانات(آب و برق و...) كشيديم، هيچگاه سختي روحي نكشيديم ، در ارتباط با مردم احساس غريبي نمي كرديم، مردم با ما يكي بودند."
محمد غفوري از احساس كنوني اش گفت، از خوشحالي بيش از حدش از ديدن اكثر شاگردانش كه با شنيدن خبر آمدن معلمشان سر از پا نمي شناختند، و چه ديدني بود حلقه ي شاگردان به دور معلم و اشك هاي شوق و خنده هاي ناشي از تعريف خاطرات بازي گوشي ها و چوب معلم خوردن ها و ...
از محمد غفوري مي خواهم از خاطرات مدرسه و سر و كله زدن با دانش آموزان بگويد. مي گويد: " براي تنبيه شاگردان بازيگوش و تنبل علاوه بر تنبيه بدني شاهنشاهي ، روشي داشتيم كه بين دانش آموزان به روش "منم شاگرد تنبل" معروف بود و قضيه از اين قرار بود كه شاگرد تنبلي كه پس از چندين بار اخطار و تنبيه بدني تغييري در وضعيت تحصيليش حاصل نمي شد، تابلو مقوايي را از گردنش آويزان مي كرديم كه بر روي آن نوشته بود "منم شاگرد تنبل" ، شاگرد تنبل را در حالي كه بقيه دانش آموزان كلاس در پشت سرش با مسخره كردن ، بلند داد مي زدند"منم شاگرد تنبل" در مدرسه مي چرخانديم و اين موضوع باعث مي شد شاگرد تنبل براي مدتي مورد توجه بقيه دانش آموزان باشد و اين مسئله از نظر شخصيتي احساس ناخوشايندي را متوجه دانش آموزان مي كرد و اين اهرم فشاري بود كه براي مجبور ساختن شاگردان تنبل استفاده مي شد، البته در مقابل آن ما "منم شاگرد زرنگ" را داشتيم كه همين روال براي آنها اجرا مي شد و دانش آموزان به گونه اي به خود افتخار مي كردند." " و يا يكبار كه از شاگردانم خواسته بودم كاردستي بياورند، هركسي چيزي آورده بود ، اما يكي از دانش آموزان وقتي براي تحويل دادن كار دستيش به جلوي ميز من آمد ، با دستش بازي كرده و شكلي را درست مي كرد ، من متوجه نبودم و بر روي دستش زدم و گفتم :اين كارها چيه؟ برو كار دستيتو بيار. ، شاگرد گفت: صبر كن معلم، دارم درست مي كنم، گفتم: اين چه كاريه؟ ، گفت: به مامانم گفتم معلم گفته كار دستي بياريد ، مامان هم اين رو يادم داده."
محمد غفوري ، معلم پايه سوم ابتدايي سال 1354 مُهر، با دلی شاد به لارستان برگشت ، البته به شاگردانش قول ديدار دوباره را هم داد. بازديد كنندگان عزيز از طولاني شدن مطلب پوزش مي طلبم، اما به خوبي واقفم كه همان شاگردان قديم و "منم شاگرد تنبل" ها از مشاهده اين مطلب و زنده شدن خاطراتشان بسيار خوشحال مي شوند.
1354
1389
جهت بهتر دیدن تصاویر ، آنها را در رایانه خود ذخیره کرده و سپس مشاهده فرمائید.
کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir" |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||